Skip to Content

نمایشگر دسته ای مطالب نمایشگر دسته ای مطالب

شناسه : 30020787
یادداشت/


چند روزی بود که می خواستم برای رفیق شهدائی، زائر پرگشوده کاروان پیاده امام رضا علیه السلام، کربلایی بهزاد میرابی، قلم بزنم تا شاید کمی حق رفاقت ادا شود

بافق خبر؛

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

 

چند روزی بود که می خواستم برای رفیق شهدائی، زائر پرگشوده کاروان پیاده امام رضا علیه السلام، کربلایی بهزاد میرابی، قلم بزنم تا شاید کمی حق رفاقت ادا شود؛ اما فرصت نشد تا اینکه بعد از مراسم هفتم آن سفر کرده، توفیق نصیبم شد تا چند سطری بنویسم:

« تا یار که را خواهد و میلش به که باشد »

قرار نبود برود، یکی دو روز قبل از حرکت کاروان دم در بیت الرضا علیه السلام دیدمش، سرش را کوتاه کرده بود، پرسیدم ان شاءالله عازمی؟! گفت: « معلوم نیست، اگه آقا بطلبن، می خوام برم». گفتم: « ان شاءالله هر چی صلاح و مصلحته و هر چی خود آقا بخواد...» و خداحافظی کردم.

سرانجام روز حرکت و بدرقه کاروان فرا رسید، تا نزدیکی آهنشهر هم پایشان قدم زدم و از تک تک بر و بچه های آشنا خداحافظی کردم، آخرین نفری که بهش رسیدم، بهزاد بود. باهاش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم، بهزاد سرش رو برگردوند و گفت: « خیلی دعام کن»، منم گفتم: « محتاجیم». این گونه رفت...

قرار بود نیمه سفر برگرده، از نیمه سفر پزشک یار دیگری به کاروان ملحق شد و بهزاد باید بر می گشت اما به مسئولین کاروان و به رفقایش در بافق گفته بود:«بر نمی گردم، تا آخرش هستم».

شب قبل از حادثه، در بین پیام هایی که به دوست صمیمی اش، آقای حمید شریعتی داده بود، گفته بود: « حمید، احساس می کنم دیگه تزکیه شدم» و این گونه برنگشت...

و برای خدا پاک شده بود و به سوی او بازگشت... إِنَّا للّه و إِنّا إِلَیهِ راجِعُون.

اخبار ضد و نقیض در حال انتشار بود، عده ای تأیید می کردند و عده ای تکذیب!

اما یکباره روابط عمومی موسسه بیت الرضا علیه السلام کار را تمام کرد و تأیید...

عده ای در شوک فرو رفتند، عده ای بغضشان ترکید، عده ای صبوری کردند و عده ای هم ...

پیکر پاکش را غسل دادند و در حرم مطهر رضوی تشییع کردند و به قول یکی از دوستان شاید دیگر در تاریخ ننویسند که یک بچه بافقی را در حرم امام رضا علیه السلام تشییع کردند.

در همین حین مسئولین و مجموعه های مختلف در حال ارسال پیام تسلیت بودند، عده ای هم خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته داشتند زخم زبان می زدند و نمک بر روی زخم می پاشیدند! اما انگار یادشان رفته بود بعد از 25 سال این چنین اتفاقی افتاده، در حالی که افراد زیادی بودند که در حوادث مختلف جان به جان آفرین تسلیم کردند و وقتی اجل برسد هر کجا باشیم، خواهیم رفت.

حال که خوب پازل ها را از اول تا آخر کنار هم می چینم، می بینم که خدای حکیم اراده کرده بود تا همه چیز دست به دست هم دهد تا اجل در چنین شرایط نابی به سراغ آقا بهزاد بیاد و با این اتفاق، پله پله با ذکر امام رضا علیه السلام به ملاقات محبوب و خدای خود برود و در جوار آستان مقدس امامزاده عبدالله علیه السلام آرام گیرد و نام و یادش جاودانه شود؛ که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. و گرنه میشد او هم مثل خیلی ها اجلش در جاده پر قصه و غصه ی بافق- یزد و یا ... برسد!

عده ای از زبان خانواده محترم میرابی حرف می زدند، اما برخورد بزرگوارانه ی پدر آقا بهزاد با مسئولین کاروان و اینکه گفت:« گریه نکنید، پسرم در راه امام رضا علیه السلام رفت و ما راهش رو ادامه میدیم و جای پسرم خوب است و راضی نیستم کسی به راننده ماشین چیزی بگوید.»، و اینکه امیرحسین پسر عموی آقا بهزاد به عنوان جایگزین و ادامه دهنده راه او وارد کاروان شد؛ همه نشان از آن دارد که فکر و اندیشه آنها از جای دیگری آب می خورد و آنها چیزی جز زیبایی ندیده اند... ما رَأیتُ إلا جمیلاً.

و این گونه پرواز کرد و اینجاست که خوب معنی و مفهوم جمله « تا یار که را خواهد و میلش به که باشد » را می فهمیم و با استفاده از کلام سید شهیدان اهل قلم، آسید مرتضی آوینی که می گوید:« ... بالی نمی خواهم، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند»؛ می گویم که:« گاهی اوقات با پاهای برهنه ای که در مسیر اهل بیت علیهم السلام گام برداشته اند، می توان به آسمان پرواز کرد و آسمانی شد».

 

رفیق خوب ما، آقا بهزاد که پرکشید و به آرزویش و به آنچه که همیشه گوش و زمزمه می کرد، رسید و عاقبت بخیر شد:

« همه آرزم اینه، روی پات شهید بشم / عاقبت بخیر بشم، آقا رو سپید بشم »

ما باید فکری برای آخر و عاقبت خود کنیم تا ختم بخیر شود و قبل از اینکه دیر شود، قدر رفقای خوب و خدایی رو بدونیم، برای بیشتر با هم بود و کار برای خدا و امام زمان کردن...

 

اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً

 

دوستدار و مخلص تمام جوانان انقلابی و ارزشی

عباسعلی محمدی

31/4/1396



گفتگو گفتگو